من فکر می کنم پس من هستم

٭ همين صفحه ...
٭ پرشين بلاگ
٭ فونت اصلي من
٭ بايگاني
٭ ايميل نويسنده

دوستان

٭ آبجي خانوم
٭ خواهران غريب سابق !
٭ بانوي باران
٭ نجواي باران
٭ ساعت سرد
٭ حرفهاي محسن
٭ منم يه روز بزرگ مي شم
٭ كوچه شهر دلم
٭ سكوت سرد
٭ خنده و فراموشي
٭ پارميس
٭ من پستم ، پس هستم
٭ يه ذره آرامش
٭ امير خان
٭ فرهاد
٭ برگ بازنده
٭ امل در شهر فرنگ
٭ طاهر
٭ پاييز باروني
٭ Somthing's Wrong
٭ زمستان است
٭ گرگ در كمين

Technorati Profile





شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

حضور

 

یکی به دنیا می آید و دیگری می میرد ... و تو واقعاً نخواهی توانست به مردمی کمک کنی که با مرگ مشکل دارند , در حالی که مشکلات خودت را داری ...
پس تو باید از چیزهایی سر در آوری !
البته من هم فکر می کردم که این ها را یافته ام تا اینکه قسمتی از کتابی را خواندم و یقیناً باید قسمتی از آن را بخاطر آورم :
" زندگی در مقابل مرگ نیست . آنچه که متضاد مرگ است , تولد است ... زندگی ابدی است ."
( برگرفته از کتاب The Power Of Now نوشته Eckhart Tolle )
پس از آن فکر کردم که این عمیق ترین کلماتی است که تا کنون در مورد این موضوع شنیده ام و این واقعاً به من آرامش می دهد . احساس کردم که این روایتی شگفت انگیز بود و اینچنین هم هست . آیا حرف دیگری برای گفتن باقی خواهد ماند ؟... زندگی ابدیست و یقیناً متضاد زندگی , مرگ نیست ... اما زندگی همواره ابدی خواهد بود . هیچ متضادی برای زندگی وجود ندارد ... پس اتفاقی که رخ می دهد ... گمان می کنم ... جزء به جزء این ها را ... فهم محض , سکون و سکوت ...
بله , چیزی که به دنبال آن هستیم ... برای اکنون ... در جستجوی آن هستیم ...  و همیشه در جستجوی آن خواهیم بود ... حالا که نزدیکش شده ایم و حالا که می دانیم اکنون آنجاست ... آیا جستجو , سرنوشت همیشگی ماست ؟ ... آنجاست و آنجا خواهد ماند ... برای همیشه ...
و فقط تو , فقط تو می توانی صدای زندگی ات را بشنوی ...
و فقط تو , فقط تو می توانی شفای درونت باشی ...
زندگی ابدیست ...
ترجمهPresence  از گروه Anathema

سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

مست

 

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمرترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا!در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند



از جابر نوری سمسکندی - شاعر معاصر

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

طلوع

 

بگو که آیا واقعا چنین است  ... که شعله ، از امید بر آمده ؟ که روح تغییر کرده ؟ که اتاق هایی به تنهایی اضافه شده ... بگو که آیا واقعا چنین است ... که فکر جنگیدن ، معنایش را از دست داده ... که شیاطین خود ساخته ، همگی مرده اند ... و بت های قدرت و ثروت فرو افتاده اند ... سردترین شب زمستانی با طلوع خورشید سرانجام گرفت ... فورانی از درخشش نور ، که کور را بینا کند ... و محکومیتی که خواسته ای ساده بیش نبود ... بگو که آیا واقعا چنین است  ... که ارزش هایی به خاک سپرده شده ، بار دیگر زنده  شده اند ... و در تغییر احوالشان اجازه ای نمی پرسند ... بگو که آیا واقعا این همان نیروست که درونم احساس می کنم ... حقیقتی در قلب و ذهنم ... بگو که آیا واقعا چنین است  ... یا من فریب خورده ای هستم ، دردمند ... بگو ... بگو که آیا واقعا چنین است  ... که شعله ، از امید بر آمده ؟ یا طلوع این خورشید ، رؤیایی بیش نیست ...

یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

 

 

And if the dam breaks open many years too soon
and if there is no room upon the hill
and if your head explodes with dark forebodings too
I'll see you on the dark side of the moon


چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

فریاد بکش !

 

فریاد بکش ... از پشت دیوار ... رو به بالا ... یه روز دیگه ! شاید سرنوشت رو پیدا کردی ... و فهمیدی که همیشه با توئه ... فریاد بکش ... این تنها راهیه که می تونم آرومت کنم ... فریاد بکش ... از پشت دیوار ... رو به آسمون ... فریاد بکش !

فریاد بکش !

شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

 

 خواهم شدن به ميـــــكده ....

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤

 

 

هواپيما اول باند كه رسيد آماده به نظر مي رسيد ، اما صداي خلبان رو شنيدم كه با دستپاچگي توي ميكروفن مي گفت : " مسافرين محترم هواپيما به علت نقص فني 2 ساعت تاخير خواهد داشت ... " ! و آروم دور زد و برگشت سر جاي اولش ! درها رو كه باز كردن ، سرم رو به شيشه تكيه دادم و يه نگاه به آسمون كثافتِ شهر قشنگمون انداختم ... و اين دفعه صداي خودم رو شنيدم ! " عوضي تو اهل اينجا هم نيستي ! " ....

 

 

جمعه ۸ مهر ۱۳۸٤

 

 

به ابتداي جاده كه رسيدم ، فريادي شنيدم ... مي گفت : " برو غريبه ! تو اهلِ جاده نيستي ... "

Going far still means going on!

 

چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٤

 

 

پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤

ْGet me through